
سکوت پر وبال خود را به همه جای شهر افکنده بود شبی زیبا
گاه گداری ماشینی رد می شد خیابان ها خلوت و خموش است راننده رئیس دیوان عالی کشور که کار و خستگی بیش از حد کلافه اش کرده از خیابانی به خیابانی می پیچدخدا می داند امشب کی به خانه اش خواهد رسید
دکتر بهشتی روی صندلی عقب اتومبیل نشسته و با استفاده از نور چراغ ها پرونده ای را مطالعه می کند خدایا خستگی نمی شناسد این مرد..
شب از نیمه گذشته واو بعد از جلسه ای پرکار به خانه می رود
بار دیگر سر از روی پرونده برداشت او خیابان های اطراف محله خود را به خوبی می شناسد اما این خیابان .....
می گوید : فلانی مگر تابلوی ورود ممنوع را سر این خیابان ندیدی ؟
- : اما حاج آقا الان ساعت سه نصف شبه و پرنده پر نمی زنه و طول این خیابون یک طرفه بیش از صد متر نیست اون مسیر دیگر راه ما را دور می کند .
- : زود دور بزن سریع ( با تحکم و خشم گفت )
راننده دور زد کمی فته بود دکتر با لحنی مهربان گفت : اگه رفته بودیم اولاٌ گناهی بزرگ از ما سر زده بود ثانیا تو ضمانت می کردی تا آخر این خیابان حادثه ای رخ ندهد؟آن وقت می دانی رادیو تلویزیون دنیا چه می گفتند ؟
رئیس دیوان عالی کشور ایران در حالی که از خیابان یک طرفه خلاف با ماشین عبور می کرد تصادف کرد
واین ضرری بود عیرقابل جبران...
واین مردی بود که برای مملکتش بیشتر از خودش ارزش قائل بود او شیفته خدمت بود نه تشنه قدرت که قدرتمندان فاسد هیچ خط قرمزی و چراغ راهنمایی نمی شناسند او جاودانه مانده به خاطر این رفتارهای انسانی و پسندیده اش باشد که دریابیم او که بود چه کرد ؟...
بعد از شهید بهشتی ، شهادت عدالت .از بین رفتن عزت و حمله تشنگان قدرت به شیفتگان خدمت در عرصه ایران رشد و رواج یافت.و به عقیده نگارنده این مقاله، بایست آرام و زمزمه کنان گفت.آری......
کجایند مردان بی ادعا...
|